شماره جلسه: 4
* 3. مرحوم آخوند در این باره مینویسد:
« لا شبهة في أن للعموم صيغة تخصه لغة و شرعا كالخصوص كما يكون ما يشترك بينهما و يعمهما ضرورة أن مثل لفظ كل و ما يرادفه في أي لغة كان تخصه و لا يخص الخصوص و لا يعمه و لا ينافي اختصاصه به استعماله في الخصوص عناية بادعاء أنه العموم أو بعلاقة العموم و الخصوص.»[1]
توضیح:
- بی تردید در زبان عربی هم صیغهها [و واژههایی] وجود دارد که اختصاص به معنای عام دارد و هم صیغهها [و واژههایی] وجود دارد که اختصاص به معنای خاص دارد.
- کما اینکه بیتردید واژههایی وجود دارد که مشترک بین دو معناست
- چرا که بالضرورة لفظ «کل» (و هرچه با آن در زبان دیگر مترادف است)، فقط معنای عام را میرساند و چنین نیست که فقط معنای خاص را برساند و یا مشترک (لفظی یا معنوی) بین عام و خاص باشد.
- [إن قلت:] کل گاهی در معنای خاص استعمال میشود.
- [قلت:] استعمال در خاص، با قرینه و عنایت است و لذا استعمال مجازی است
- مثلاً گاه ادعا میکنیم که یک فرد خاص، گویی همه افراد است، مثلاً میگوییم: «جائنی کل عالم» و مرادمان آمدن زید است.
- البته بر اساس مبنای سکاکی، مجاز عقلی است یعنی ادعا میکنیم فرد غیرحقیقی، از افراد معنای حقیقی و یا همان معنای حقیقی است و بر اساس مبنای مشهور، علاقه مجازیّه، علاقه عموم و خصوص است که باعث میشود استعمال لفظ در غیر ما وضع له (خاص) باشد.
* 4. مرحوم علامه حلی به ادله مذهب خود (وجود لفظ به صورت اختصاصی برای معنای عام) اشاره میکند:
«القدرة على وضع الألفاظ للعموم ثابتة بالضّرورة، و الدّاعي موجود، إذ الحاجة ماسّة إلى إعلام الغير معنى العموم و إلى التّعبير عنه، ليفهم السّامع، أنّ المتكلّم قصده، و هو معنى ظاهر مشهور بين النّاس تكثر مزاولتهم له، و يحتاجون فى أكثر محاوراتهم إليه، و لا مفسدة فيه، و لا مانع من عقليّ أو نقليّ.
و إذا ثبتت القدرة على الفعل و الدّاعي، و انتفى الصّارف، وجب وجود الفعل.
اعترض الغزالي عليه: بأنّه قياس في اللّغة.
سلّمنا الوجوب، لكن نمنع عصمة الواضع، حتّى لا يخالف الحكمة.
سلّمنا، لكن نمنع عدم الوضع، فإنّ المشترك موضوع و لا يخرج عن الوضع باشتراكه.
و الجواب: أنّا لم نستدلّ بما ذكرناه على أنّه قياس، بل استدللنا بوجود العلّة على وجود المعلول، و لا نفي بالواجب هنا، الّذي يستحقّ تاركه الذّمّ، حتّى يشترط العصمة، و إذا ضممنا إلى دليلنا أنّ الأصل عدم الاشتراك، تمّ المطلوب.»[2]
* 5. ایشان سپس به ادله دیگری بر مدعای خود توجه میدهد.[3]
* 6. به نظر میرسد ادله عقلی در این مسئله قابل اتکا نیست (چرا که وجوب یا ناشی از حکم شرع است و یا ناشی از حکم عقل عملی که در ما نحن فیه هر دو منتفی است) و اگر بخواهیم ثابت کنیم که لفظی معین فقط دارای معنای عام است، باید به سراغ تبادر (و سایر علائم کشف حقیقت) برویم.
همین مطلب مورد اشاره و تأکید صاحب قوانین[4] و صاحب معالم قرار گرفته است:
«لنا أن السيد إذا قال لعبده لا تضرب أحدا فهم من اللفظ العموم عرفا حتى لو ضرب واحدا عد مخالفا و التبادر دليل الحقيقة فيكون كذلك لغة لأصالة عدم النقل كما مر مرارا فالنكرة في سياق النفي للعموم لا غير حقيقة و هو المطلوب»[5]
[1] . کفایة الاصول، ص216
[2] . نهایة الوصول، ج2، ص122
[3] . همان
[4] . صاحب قوانین هم در این باره به «تبادر عند العرب» اشاره دارد و درباره استفاده عموم از «ما» در آیه ای خاص مینویسد: « و لقصّة ابن الزِبَعرى فإنّه لما سمع قوله تعالى: إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ قال: لأخصمنّ محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، ثمّ جاءه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و قال: يا محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أ ليس عُبِد موسى و عيسى و الملائكة، ففهمه دليل العموم لأنّه من أهل اللّسان، و أدلّ من ذلك جوابه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حيث قال: ما أجهلك بلسان قومك أما علمت انّ ما لما لا يعقل، فلم ينكر العموم و قرّره. و أمّا استعمال كلمة ما في ذوي العقول أو أعلى منهم كما في قوله تعالى: وَ السَّماءِ وَ ما بَناها، فإنّما هو خروج عن الحقيقة لنكتة» [اقوانین المحکمة، ج1، ص437]
[5] . معالم الدین، ص102
پخش صوت جلسه