مقدمه پنجم:
مرحوم نائینی سپس به مقدمه پنجم اشاره می کنند و آن را مهم ترین مقدمه بر می شمارند، ایشان شمول هر خطاب نسبت به انقسامات مختلف را به سه گونه تصویر می کند.
این سه قسم را چنین بر می شمارد:
«الأوّل: ما كان انحفاظه بالإطلاق أو التّقييد اللّحاظي، و ذلك بالنّسبة إلى كلّ تقدير و انقسام يمكن لحاظه عند الخطاب، و ذلك انّما يكون في التّقادير و الانقسامات المتصوّرة في المتعلّق مع قطع النّظر عن ورود الخطاب، بحيث أمكن وقوع المتعلّق مقترنا بتلك التّقادير و ان لم يتعلّق به خطاب أصلا، كقيام زيد و قعوده، و طيران الغراب و عدمه، حيث يكون الأمر بالصّلاة محفوظا عنده بالإطلاق اللّحاظي، و كالوقت، حيث يكون الأمر بالصّلاة محفوظا عنده بالتّقييد اللّحاظي.»[1]
توضیح:
- هرگاه انقسامات در هنگام خطاب لحاظ شوند و خطاب نسبت به آنها مطلق لحاظ شود، خطاب نسبت به آن انقسامات دارای «اطلاق و تقیید لحاظی» است.
- البته اگر آن را انقسامات لحاظ کرد و حکم را نسبت به آن مقیّد نکرد، حکم نسبت به آنها مطلق لحاظی است (مثل صلوة نسبت به قیام و قعود زید یا طیران و عدم طیران غراب) و اگر آن را لحاظ کرد و حکم را روی یک فرض برد، حکم نسبت به آن مقید لحاظی است (مثل صلوة نسبت به وقت)
«الثّاني: ان يكون انحفاظ الخطاب بنتيجة الإطلاق أو التقييد، و ذلك بالنّسبة إلى كلّ تقدير و انقسام لا حق للمتعلّق بعد تعلّق الخطاب به، بحيث لا يكون لذلك التّقدير وجود إلّا بعد ورود الخطاب كتقدير العلم و الجهل بالخطاب، حيث انّ تقدير العلم و الجهل بالأحكام لا يكون إلّا بعد ورود الخطاب، لأنّه بعد ورود الخطاب يتحقّق تقدير العلم و الجهل بذلك الخطاب، فلا وجود لهذا التّقدير قبل الخطاب. فلا يمكن فيه الإطلاق أو التقييد اللّحاظي، بل لا بدّ امّا من نتيجة الإطلاق، كما في تقديري العلم و الجهل، حيث يكون الخطاب محفوظا في كلا التّقديرين بنتيجة الإطلاق، و امّا من نتيجة التقييد كما في العلم و الجهل أيضا بالنّسبة إلى خصوص مسألتي القصر و الإتمام و الجهر و الإخفات، لأنّ الإهمال الثّبوتي في مثل هذه التّقادير لا يعقل.»[2]
توضیح:
- هرگاه انقسامات بعد از تعلّق خطاب، پدید آیند و اصلاً تا وقتی خطاب حاصل نشده است، این انقسامات قابل فرض نباشند، خطاب نسبت به آنها دارای «نتیجه الاطلاق یا نتیجه تقیید» نیست [یا به عبارتی اطلاق ذاتی و اطلاق ملاکی]
- پس تا خطاب نیآمده باشد، نمی توان متعلق خطاب (یعنی حکم) را نسبت به انقسامات مذکور، مطلق یا مقیّد تصویر کرد.
- پس اگر حکم را نسبت به عالم و جاهل مشترک دانستیم، این نتیجه اطلاق است و اگر در جایی گفتیم حکم مختص عالم است (مثل قصر و اتمام و یا جهر و اخفات که مختص به عالم است)، این نتیجه تقیید است.
- توجه شود که اینکه می گوئیم خطاب نسبت به این صورت ها، نتیجه اطلاق یا نتیجه تقیید را دارد به این سبب است که نمی تواند شارع نسبت به عالم و جاهل، مهمل سخن گفته باشد و آنها را مدّ نظر قرار نداده باشد.
«الثّالث: ما كان انحفاظ الخطاب لا بالإطلاق و التّقييد اللّحاظي، و لا بنتيجة الإطلاق و التّقييد. و ذلك بالنّسبة إلى كلّ تقدير يقتضيه نفس الخطاب، و هو الفعل أو التّرك الّذي يطالب به أو بنقيضه، حيث يكون انحفاظ الخطاب في حالتي الفعل و التّرك بنفسه و باقتضاء هويّة ذاته، لا بإطلاقه لحاظا أو نتيجة، إذ لا يعقل الإطلاق و التّقييد بالنّسبة إلى تقديري فعل متعلّق الخطاب و تركه، بل يؤخذ المتعلّق معرّى عن حيثيّة فعله و تركه و يلاحظ نفس ذاته، فيحمل عليه بالفعل ان كان الخطاب وجوبيّا، و بالتّرك ان كان الخطاب تحريميّا. فيكون البعث نحو فعل المتعلّق أو تركه نظير حمل الوجود أو العدم على شيء، حيث انّه يؤخذ ذلك الشّيء معرّى عن الوجود و العدم، فيحمل عليه الوجود تارة، و العدم أخرى، و يقال مثلا زيد موجود أو معدوم. و لا يعقل تقييد زيد بالوجود في حمل الوجود عليه، و لا تقييده بالعدم، و لا إطلاقه بالنّسبة إلى الوجود و العدم، للزوم حمل الشّيء على نفسه في الأوّل، و اجتماع النّقيضين في الثّاني، و كلا المحذورين في الثّالث.» [3]
توضیح:
- هر گاه انقسامات، نه در حال خطاب و نه بعد از خطاب، لحاظ نشده اند.
- این صورت مورد تقسیماتی است که نفس خطاب آنها را پدید می آورد.
- مثال: وقتی شارع می گوید «نماز بخوان» این تکلیف نسبت به خواندن نماز و یا نخواندن نماز، مطلق است ولی اطلاق آن نه ناشی از اطلاق لحاظی است و نه ناشی از اطلاق ملاکی، بلکه سبب آن است که نفس خطاب آن را اقتضا می کند.
- این نوع اطلاق مثل حمل وجود و عدم بر زید است، به این صورت که زید را بدون لحاظ وجود وعدم موضوع قرار می دهیم، وجود را و یا عدم را بر آن حمل می کنیم (معقول نیست که بگوئیم «زید الموجود موجود»، یا زید المعدوم موجود، یا زید الذی موجود و معدوم، موجود، چراکه فرض اول ضرورت به شرط محمول است و دوّمی اجتماع نقیضین است و سومی هم ضرورت به شرط محمول و هم اجتماع نقیضین است)
[1]. نائينى، محمد حسين، فوائد الاُصول؛ ج1، ص348.
[2]. نائينى، محمد حسين، فوائد الاُصول؛ ج1، ص349.
[3]. نائينى، محمد حسين، فوائد الاُصول؛ ج1، ص3508.