شماره جلسه: 45
- پنج)
«عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنِ السِّنْدِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِي الْبَخْتَرِيِّ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ أَنَّ النَّبِيَّ ص قَالَ: لَا بَأْسَ بِبَوْلِ مَا أُكِلَ لَحْمُهُ.» [1]
ما می گوییم:
- ابو البختری، وهب بن وهـب است که درباره اش گفته شده «کان کذّاباً و له احادیث مع الرشید فی الکذب» (ظاهراً قضایایی با هارون الرشیـد دارد و دروغ گفتــه است)، مادر او همسر امام صــادق (ع) بوده است[2].
ابوالبختری از طرف هارون قاضی القضاة بغداد بوده است و به گفته علامه به منفردات او نمی توان تکیه کرد، همچنین علامه می نویسد که او سنّی بوده است[3] ولی چون کتابی درباره مولد امیر المؤمنین دارد در ردیف مصنّفات شیعه آورده شده است، کشّی نیز از قول فضل بن شاذان نقل می کند که ابوالبختری «من اکذب البریّة»[4]. - سندی بن محمد، نامش «ابان بن محمد بجلی» بوده و به «سندی بزاز» معروف بوده است. وی خواهر زاده صفوان بن یحیی (که از بزرگان شیعه) بوده و نجاشی او را «ثقه و وجه در میان اصحاب ما در کوفه» دانسته است. [5]
- درباره دلالت این روایت نیز آورده اند که:
«و دلالة الخبر أيضا غير واضحة، إذ المتبادر منه عدم البأس ببوله من جهة النجاسة لا الشرب، لعدم تعارف شربه و قلّة الابتلاء به.» [6]
مرحوم سید مرتضی به نوعی دیگر به این اشکال اشاره کرده و می نویسد:
«فإن قيل: قوله (عليه السلام): لا بأس به، لا يدل على الطهارة، و إنما يقتضي خفة حكمه عن غيره، ألا ترى أنه لا يجوز أن يقال مثل هذه اللفظة فيما لا شبهة في طهارته و إباحته.
قلنا: لا يجوز أن تحمل هذه اللفظة إلا على الطهارة و الإباحة، لأن أهل الشريعة ما جرت عادتهم بأن يقولوا فيما حظره ثابت: إنه لا بأس به، على أن بعض النجاسات قد يكون أخف حكما من بعض و لا يقال فيه: لا بأس. و إنما لا يجوز أن تدخل هذه اللفظة في المجمع على طهارته و إباحته، لأن العادة جرت بدخولها فيما هو مباح طاهر على اختلاف فيه و دخول شبهة في حكمه.» [7]
توضیح:
- اگر گفته شود: که این روایت بر طهارت [و به تبع آن بر حلیت چراکه مرحوم سید می نویسد: «کل من قال بطهارته جوّز شربه و لا احد یذهب إلی طهارته و المنع من شربه»] دلالت ندارد بلکه می خواهد بگوید حکم بول مأکول اللحم از بقیه خفیف تر است. و لذا درباره چیزی که مسلّم حلال و طاهر است نمی گویند «لا بأس به».
- می گوییم: لا بأس فقط بر طهارت و حلیت حمل می شود چراکه اهل شریعت به چیزی که ممنوعیتش ثابت است نمی گویند «لا بأس به» ضمن اینکه برخی از نجاسات حکمشان از بقیه کمتر است ولی به آنها نمی گویند لا بأس به.
- امّا اینکه «لا بأس به» درباره چیزهایی که مسلّماً و بالاجماع طاهر و حلال هستند، گفته نمی شود به سبب آن است که این اصطلاح درباره آن اموری گفته می شود که محل اختلاف بوده و برخی درباره آنها شبهه کرده اند.
ما می گوییم:
- «اخف بودن» در میان نجاسات معنای روشنی ندارد. چراکه اگر نجاست مانع است، امرش دائر مدار وجود و عدم است و چیزی مانع تر از چیز دیگر نیست. الا اینکه مثلاً استثناء مقداری از دم در صلوة یا اینکه تطهیر سؤر کلب علاوه بر آب به خاک هم محتاج است و … را معنای کنایی «اخفیت» بدانیم.
- امّا درباره این روایت «لا بأس» مطلق است و نمی توان شاهدی برای انصراف آن به طهارت یافت.
- در هر صورت با توجه به آنچه علامه آورده اند (که روایت ابوالبختری منفرداً قابل اخذ نیست) نمی توان به این روایت به طور مستقل اخذ کرد.
- شش)
«وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ وَ عَنْ حُمَيْدِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ ابْنِ سَمَاعَةَ عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ جَمِيعاً عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي صَالِحٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَدِمَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص قَوْمٌ مِنْ بَنِي ضَبَّةَ مَرْضَى- فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ص أَقِيمُوا عِنْدِي- فَإِذَا بَرَأْتُمْ بَعَثْتُكُمْ فِي سَرِيَّةٍ- فَقَالُوا أَخْرِجْنَا مِنَ الْمَدِينَةِ- فَبَعَثَ بِهِمْ إِلَى إِبِلِ الصَّدَقَةِ- يَشْرَبُونَ مِنْ أَبْوَالِهَا وَ يَأْكُلُونَ مِنْ أَلْبَانِهَا- فَلَمَّا بَرَءُوا وَ اشْتَدُّوا قَتَلُوا ثَلَاثَةً مِمَّنْ كَانَ فِي الْإِبِلِ.» [8]
ما می گوییم:
1ـ سند حدیث از جهت اینکه صدر سند را صاحب وسائل معلوم نکرده و به محمد بن یعقوب اشاره دارد، دارای «تعلیق» است و از جهت اینکه از «حمید بن زیاد» سند تکرار شده است، دارای «تحویل» است.

امّا احمد بن محمد به عنوان شیخ محمد بن یحیی معمولاً احمد بن محمد بن عیسی اشعری است چراکه محمد بن یحیی اگر از احمد بن محمد بن خالد روایت کند، به ابن خالد بودن اشاره می کند ضمن اینکه احمد بن محمد بن عیسی از علی بن حکم در کتب اربعه بیش از هزار روایت نقل کرده است و در هر دو صورت هر دو بزرگوار ثقه هستند.
امّا علی بن حکم انباری، ثقه و جلیل القدر دانسته شده است[9] و امّا حمید بن زیاد را نجاشی «کان ثقة واقفاً وجهاً فیهم» دانسته است.[10] و شیخ طوسی او را «ثقة کثیر التصانیف» دانسته است[11]. و در رجال هم او را «عالم جلیل واسع العلم کثیر التصانیف»[12] بر می شمارد. شیخ طوسی اشاره به واقفی بودن او ندارد.
نکته مهم آن است که گفته شده است حمید بن زیاد کثیراً در اسنادش سقط وجود دارد و لذا بسیاری از روایات او مرسله می باشد.
امّا واقفی بودن ـ بنابر تحقیق ـ ضرری به موثقه بودن روایت نمی زند چراکه اخذ روایت از واقفی ها، مربوط به زمان استقامت آنها بوده و پس از واقفی شدن، جامعه شیعه از آنها روایت اخذ نمی کرده اند.
امّا ابن سماعه، حسن به محمد بن سماعه است که نجاشی او را «من شیوخ الواقفه، کثیر الحدیث، فقیه، ثقه و کان یعاند فی الوقف و یتعصّب»[13] معرفی می کند. و شیخ طوسی او را «واقفی المذهب الا أنه جیّد التصانیف، نقی الفقه، حسن الانتقاء (پاکیزه)» [14] بر می شمارد. و در رجال به واقفی بودن او اشاره کرده و مرگ او را «263 ه.ق» دانسته است[15]. کشّی هم او را واقفی دانسته است. [16]
امّا عن غیر واحد را بر خی از رجالیون مضر به سلامت حدیث نمی دانند چراکه آن را دال بر تعدّد روات که بی نیاز از ذکر است بر می شمارند.
امّا ابان بن عثمان احمر از اصحاب اجماع است (که حداقل آن اجماع طائفه است بر وثاقت شخص آنها و جلالت قدر آنها. و حد اکثر آن اجماع طائفه است بر اینکه هر کسی بین آنها و معصوم وجود دارد توثیق می شود. و بین این دو مرحله، ادعاهای متعددی است ظاهراً «حداقل» قابل پذیرش است.)
امّا ابان متهم است به ناووسی بودن[17]،[18].
امّا ابن داود در رجال خود[19] گفته که به خاطر اینکه شخص کشّی ـ که ناووسی بودن را خود مطرح کرده است ـ هم او را از اصحاب اجماع دانسته، نباید ناووسی بودن را باعث ضعف ابان دانست و لذا او را از جمله ثقات دانسته است. علامه هم می نویسد: «الاقرب عندی قبول روایته و ان کان فاسد المذهب، للاجماع المذکور»[20]
و امّا ابی صالح: که نام او عجلان بوده است توسط کشی[21] توثیق شده است.
پس: سند قابل قبول است و از طریق اول صحیحه هم می باشد.
امّا مرحوم شیخ طوسی هم در تهذیب این روایت را از احمد بن محمد عن علی بن حکم عن ابان بن عثمان عن ابی صالح نقل کرده است.
2ـ امّا ترجمه روایت: «گروهی از بنی ضبّه، در حالیکه مریض بودند، پیش رسول الله (ص) رفتند، رسول الله (ص) به آنها فرمود: پیش من بمانید، وقتی خوب شدید، شما را به جنگ می فرستم. پس آنها به رسول الله (ص) گفتند ما را از مدینه خارج کن. پیامبر (ص) برای آنها شتری از زکات فرستاد که آنها از بول آن شترها بیاشامند و از شیر آن بخورند ولی وقتی خوب شدند و قوت گرفتند، سه نفر از شترها را کشتند و …»
3ـ روایت مربوط به بیماری است.
[1]. وسائل الشيعة؛ ج25، ص: 114
[2]. رجال نجاشی، ص 430
[3]. فهرست، ص 487
[4]. رجال کشی، ص 309
[5]. رجال نجاشی، ص 187
[6]. دراسات في المكاسب المحرمة؛ ج1، ص: 222
[7]. الانتصار في انفرادات الإمامية؛ ص: 425
[8]. وسائل الشيعة؛ ج28، ص: 310
[9]. شیخ طوسی، الفهرست، ص 264
[10]. رجال، ص 132
[11]. الفهرست، ص155
[12]. رجال طوسی، ص 421
[13]. رجال، ص 254
[14]. الفهرست، ص 133
[15]. رجال، ص 335
[16]. رجال کشی، ص 469
[17]. رجال کشی، ص 352
[18]. ایشان پیروان ناووس مصری(بصری) میباشند.
ابن حزم ایشان را پیروان ابن ناووس مصری بهحساب آورده درحالیکه در منابع دیگری وی بصری دانسته شده است. (الفصل، ابن حزم، ج3، ص112)
تنبیهات الجلیة اسم این فرقه را تاوسیه (به تاء دو نقطه و یک واو) ضبط کرده است. که ظاهراً مصحّف است. (تنبیهات الجلیه، خراسانی، ص40)
مدرسی طباطبایی مینویسد: «نخستین بحران رهبری در جامعه شیعه امامیه بلافاصله پس از درگذشت امام صادق(ع) در سال 148هجری قمری پدیدار شد که میان پیروان آن حضرت بر سر مسأله جانشینی ایشان به شکل زیر اختلاف افتاد:
یک گروه که شامل برخی پیروان برجسته آن حضرت مانند ابان بن عثمان و سعد بن طریف اسکاف و دیگران بود، هیچ کس را پس از آن حضرت به عنوان امام نپذیرفتند. چنین به نظر میرسد که اعضاء این گروه امام صادق(ع) را نه به عنوان امام در مفهوم خاص شیعی آن بلکه به عنوان بزرگترین عالم دینی زمان یا برجستهترین و دانشمندترین عضو خاندان پیامبر(ص) میشناخته و پیروی میکردهاند. از این نظر در بینش آنان اصلاً ضرورتی نداشت که ایشان جانشینی داشته باشد چه برسد به آن که آن جانشین باید لزوماً از نسل ایشان هم باشد. اینان شاید هیچ یک از کسانی را که به عنوان جانشین امام صادق(ع) در جامعه شیعه پیشنهاد شدند از نظر مقام علمی در سطحی که به پیشوایی و تقدم آنان گردن نهند نپذیرفتند و به این معنی بر امام صادق(ع) توقف کردند. نگارندگان کتب ملل و نحل، با این وجود از این گروه مذهب خاصی ساخته و گفتهاند که آنان معتقدند که امام صادق(ع) در واقع رحلت نفرموده بلکه در غیبت رفته و در آینده به عنوان قائم بازخواهد گشت. مؤلفان این گروه را به نام ناووسیه نامگذاری کردهاند که به زعم آنان از نام رئیس گروه که مردی از مردم بصره به نام ناووس بود، گرفته شده بود. دو صورت متباین از دلیل وقف این گروه بر امام صادق(ع) در منابع بالا ارائه داده شده است. با این همه مشکل میتوان دلیلی را به دست آورد کسانی چنین عقیده ای را در مورد حضرت صادق(ع) پیدا کنند. چه هیچ یک از دلایلی که بعداً موجب حدوث چنین عقیده ای در مورد حضرت موسی بن جعفر(ع) شد در مورد ایشان صادق نبود. اولاً ایشان بارها و بارها صریحاً و آشکارا فرموده بودند که قائم، شخصی جز ایشان است و شایعه منتسب به حدیث نبوی که بعداً در دوره فرزند ایشان همه جا وجود داشت در مورد ایشان نبود. ثانیاً بر خلاف روش عملی فرزندشان، ایشان هرگز در سیاست روزگار خود مداخله نفرمود و پس از روشی که در دوره انقلاب ضدّ اموی و سپس در مورد قیام نفس زکیه پیش گرفت هیچ کس امید سیاسی و انتظاری از ناحیه ایشان نداشت که آن انتظار و امید با چنین دستاویزها زنده نگاه داشته شود. ثالثاً ایشان در زندان درنگذشته بود که مردم در وفات ایشان به این دلیل تردیدی کرده باشند، عاملی که در مورد حضرت موسی بن جعفر(ع) وجود داشت. گذشته از اینها برخلاف مورد حضرت موسی بن جعفر(ع) که مردم تا سالیان دراز با فرزند ایشان بر سر اثبات وفات او گفتگو کرده و برای آن امر سند و شاهد میطلبیدند در مورد امام صادق(ع) حتی یک مورد هم نقل نشده که کسی در صحت امامت جانشین او بر این اساس تردیدی کرده یا با ایشان گفتگویی نموده باشد.
با توجه به مطالب و نکات بالا بسیار ممکن به نظر میرسد که تمام مطالب مربوط به وجود یک گروه از شیعیان مدعی و معتقد به غیبت امام صادق(ع) که همه از منابع و نقلهای شیعه سرچشمه گرفته است کلّاً مستند به ذهنیت شیعیان امامی بوده باشد که همواره باید امامی از خاندان پیامبر(ص) وجود داشته باشد. چنین ذهنیتی را طبعاً آنان از همه اصحاب امام صادق(ع) هم انتظار داشتند. شخصی با چنین پیش فرض و ذهنیت، از دعوی برخی صحابه حضرت صادق(ع) به انقطاع امامت پس از آن جناب چنین برداشت میکند که آنان معتقد به غیبت ایشان بودهاند در حالی که به احتمال زیاد، قائلین به انقطاع امامت چنان ذهنیتی نداشته و چنین ادعایی نکرده بودند.» (مکتب در فرایند تکامل، ص75)
وی در پاورقی همین صفحات در تأیید مدعای خویش به روایاتی اشاره کرده و مینویسد: «عنبسة بن مصعب که از قهرمانان اصلی ماجرای انشعاب گروه موسوم به ناووسیه دانسته میشود خود از امام صادق(ع) روایت کرده که در پاسخ سؤال او که آیا ایشان قائم است فرموده بودند که ایشان قائم به معنای «من یقوم بالامر» و متصدی منصب امامت پس از پدر خود هستند، در برابر قائم به سیف و بنیادگذارنده حکومت حق و عدالت که مراد و منظور سائل بوده است. اشاره دیگری به این که قائم شخصی جز ایشان است در روایت دیگری از همین راوی وجود دارد.» (مکتب در فرایند تکامل، ص78)
مدرسی در وجه تسمیه این گروه به ناووسیه نیز مینویسد: «اختلافات در نام این شخص چنین است: فلان بن فلان الناووس از بصره (فرق الشیعة)، فلان بن الناووس (المقالات و الفرق)، فلان بن ناووس (مقالات، بلخی) که در چاپ یاووس شده است، ابن الناووس (کتاب الزینة)، ابن الناووس از موجّهین بصره (نشوان حمیری) ابن ناووس البصری (فصل، ابن حزم که در چاپ به مصری تصحیف شده است.) عجلان بن ناووس (مقالات الاسلامیین، که ظاهراً عجلان تصحیف فلان است.)، عبدالله بن الناووس (مجالس مفید، که به احتمالی عبدالله را در معنی لفظی آن به کار برده است)، عبدالله بن ناووس (مفاتیح العلوم، خوارزمی)، در جایی هم عبدالله بن عجلان البصری دیدم که اکنون نام منبع را به یاد ندارم و آن نوعی جمع احتیاطی میان صور بالاست. منابع بالا گفتهاند که وجه تسمیه گروه به ناووسیه آن بوده است که نام رهبر گروه ناووس یا ابن ناووس بود. اما برخی دیگر گفتهاند که او از دهی به نام ناووسا یا ناووسی (شاید به الف مقصوره) بوده هرچند یاقوت فقط یک قریه ناووسا نام در نزدیک بغداد و یک ناووس الظبیة در اطراف همدان یاد میکند. از طرف دیگر در الفرق بین الفرق و التبصیر فی الدین این نسبت را به یک ناووس (گورستان مسیحیان) در بصره دانستهاند.
یکی از دو نقل قولی که به عنوان اساس پیدایش این مذهب در نقل اول ذکر شده در منابع دیگر به عنوان اساس نظریه کسانی که بر حضرت موسی بن جعفر(ع) وقف نمودند یاد گردیده است.» (مکتب در فرایند تکامل، ص77)
[19]. رجال ابن داود، ج1 ص 11
[20]. خلاصه، ص 21
[21]. رجال کشی، ج1 ص 411
پخش صوت جلسه