خارج اصول فقه

تعریف علم ـ 2

شماره جلسه: 10

بحث اخلاقی: یک روایتی را اشاره کردیم  از امام صادق (ع) که اقسام طلاب علوم را به سه دسته تقسیم میکرد، فرمودند که طلبه علم سه دسته اند: فرمودند دسته اول کسانی هستند که طالب و صاحب جهل و مراء هستند؛ صفات اینها را روایت چنین برشمرد که اینها موذی‌اند، علم‌شان نافع که نیست هیچ بلکه ایذاء میکنند، مُمارند به معنای اینکه جدل میکنند و همه جا هم حرف میزنند و مشغول صحبت اند، جزا‌شان را امام(ع) فرمود که خداوند جزای اینها را خواهد داد به اینکه « دقّ الله خیشومة » یعنی خداوند بینی اینها را میشکند و به خاک می‌کشاند، و کمرشان را می‌شکند « وقطع منه حیزومة».

گروه دوم:  بعد اشاره فرمودند که دسته دوم کسانی هستند که صاحب الأستطالة و الختل، کسانی اند که علم را برای تکبر و خدعه فرا می‌گیرند ، گروه اول علم را برای جدل و آزار فرا می‌گرفتند ، اشاره کردیم که جهل به معنای ایذاء هم می­آید، این گروه دوم کسانی بودند که علم را برای تکبر و برای خدعه فرامی‌گرفتند. صفاتی که امام(ع) برایشان برشمردند، یکی اینکه اینها متملق‌اند، صفت دیگری که برشمردند گفتند اینها اهل خدعه‌اند، صفت دیگر اینکه میگفتند در مقابل اقران و مشابهات خودشان یعنی علما متکبر اند اما در مقابل اغنیا و زورمندان متواضع اند، تعبیری که فرمودند این بود که یستطیل علی مثله من اشباهة؛ بر اشباه خودش کسانی که مثل خودش‌ هستند تکبر می ورزد اما همین آدم که مقابل اشباه خودش تکبر می ورزد ، یتواضع للأغنیاء من دونه در مقابل اغنیا متواضع میشود، مقداری پیرامون این صفت صحبت کردیم ، جزایی که به این گروه داده میشود را از این روایت ببینیم که نکاتی دارد، به هر حال از زبان بزرگان دین مرور کنیم، بسیار تعبیر لطیفی این روایت دارد، خیلی تعبیر قشنگی است، میگوید این آدم که علم را برای تکبر و به تعبیر ما برای زندگی اش و برای حطام دنیا یاد میگیرد، این آدم فهو لحلوائهم هاضم و لدینه حاطم ؛ این آدم حلوای صاحبان زر و زور را میخورد، گیرش هم می آید و زندگی اش می چرخد اما درون خودش را از بین میبرد، راجع به این بعد ها در جلسات دیگر حرف میزنیم، امروز میخواهیم به یک فراز دیگر از این روایت اشاره کنم، جزایی که خداوند طبق نظر و بیان نورانی امام صادق(ع)  اشاره میفرماید این است که میفرماید این آدم‌ها را خداوند کور باطن می‌کند، فأعمی الله علی هذا خُبره؛ خداوند بینایی و فهم اینها را میگیرد، صحیح را از غلط تشخیص نمیدهند، جزای دوم شان این است که وقطع من آثار العلما اثره؛ خداوند اثر این فرد را از آثار علما برمیدارد، راجع به این فراز آخر یک مقداری صحبت کنیم، این که انسان ذکرش بعد خودش باقی بماند و یادش بماند و به یاد خیر از او یاد کنند این یک خواسته انسان‌ها است، حضرت امام(ره) در همین کتاب چهل حدیث در جای دیگری میفرمایند که در ذیل حدیث ششم میفرمایند میل به بقاء بعد از مرگ ناشی از این است که انسان مرگ را فنای خودش میبیند، این که بعد از او یادش و ذکرش باقی بماند و در لسان‌ها باشد، بعدی‌ها از او یاد بکنند، این حتی در کلام پیامبر هم هست، یکی از دعاهای حضرت ابراهیم(ع) چنین است؛ و أجعل لی لسان صدق فی الآخرین[1] حضرت ابراهیم(ع) لسان صدق را گفته یعنی ذکر خیر، یک جایی قرآن میخواهد بگوید ما به پیامبران بنی اسرائیل نعمت دادیم میفرماید وجعلنا لهم لسان صدق علیّا؛ ما ه آنها یک لسان صدق دادیم، صدق در اینجا به معنای درستی و خوبی و شایستگی است مثل اینکه میگوییم رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق[2] یعنی جای خوبی واردم بکن و..؛ یا قدم صدقٍ که در جای دیگر قرآن داریم در آیه دیگر میبینید پیامبر(ص) را که می‌گوید و رفعنا لک ذکرک[3]، نامت را بلند کردیم، یادت را بلند کردیم، درباره حضرت ابراهیم (ع) هم این آیه واجعل لی لسان صدق ،  میگویند علتش این است که بعد از او تمام ادیان او را به بزرگی و با احترام یاد کرده اند، اینکه انسان دلش میخواهد یادش باقی بماند در اذهان باشد، ذکرش باشد، فراموش نشود، ( گفت یادشان [نام‌شان] زمزمه نیمه شب مستان باد / تا نگویند که از یاد فراموشانند). تا نسیّاً منسیّاً نشود. در رابطه  با غیرعارف این مطلب خوب است اما سوال اینجاست که کسی که دنیا را همه را در پیشگاه خداوند هیچ میداند و از این مقام بلند عبور کرده که دیگر خودش را نبیند، این چرا به دنبال لسان صدق است؟ این که انسان‌ها به طور طبیعی دنبال لسان صدق‌اند خب حرف بدی نیست، اما ابراهیم(ع) با اون مقام..؛ حالا شنیدید اشقیاء در جنگ بدر وقتی سر ابوجهل را میخواست ببرد به مسلمانی که میخواست سر ببرد گفت از پایین تر ببر، میخواهم وقتی سر نیزه سرم را میزنند و میبرند میخواهم سرم از سر بقیه بلند تر باشد، تا این مقدار دلش میخواست بعد خودش مطرح باشد، درباره اشقیاء اینگونه است، غیر اشقیا هم ممکن است دلشان بخواهد محل  کلام و بحث باشند، اما عارف که همه چیز را در پیشگاه خداوند میداند چرا؟ مرحوم طباطبایی در المیزان نسبت به این مسئله دو توجیه دارد، یک توجیه را در جلد اول صفحه 286 میفرماید، میفرمایند این که ابراهیم(ع) میگوید لسان صدق نه من حیث هو هو–به خاطر خودش نیست به خاطر این که بعضی ها هستند که اسمشان با رفعت مقام و دین‌است، گره خورده ، به بلندی نام دین است، نماد میشوند، برخی هستند که به تعبیر بنده البته، اینها پرچم اون دین و اندیشه میشوند، اینکه ابراهیم میخواهد نام خودش باقی بماند برای این است که میخواهد دعوت حق باقی بماند، «وأجعل لی لسان صدق» که میگوید، یعنی حالا که من به خاطر لطفی تو خدا به من کرده ای تبدیل به نماد وپرچم دینداری و مبارزه با شرک و بت پرستی شدم، درحالیکه من با همه فراز و فرود‌ها چیزی جز آنچه تو میخواهی نیستم اما خدایا تو این پرچم را و نماد هایش را باقی بگذار و الّا اگر همانجا از ابراهیم(ع) میپرسیدند که حالا این نماد کسی دیگر باشد، برایش مهم نبود ، یک مرز بسیار لطیفی بین اینکه ببینیم برای خدا گام برمیداریم و برای خودمان وجود دارد، این ببینید حرفهایی که احیاناً درمورد شما میزنند خوشتان می آید خیلی اوقات؛ منبر و نماز جماعت میروی، احکام بیان میکنی، درس میدهی، خوشت می­آید، مثلا در فلان روستا منبر رفته ای و جمعیت پر شده است، نماز جماعت رفتی میبینی مسجد پر شده است، جوان‌ها و یا مقدسین‌آمده اند نماز بخوانند، میگویی الحمدلله چقدر مردم دین‌دارند، برای اینکه ببینید واقعا خوشحالی شما برای دین است یا برای اینکه پشت سر شما هستند ببینید اگر کسی دیگری هم این کار را کرده بود اینقدر خوشحال میشدی؟ یا اگر برای رفیقت برای یک آخوند دیگری برای یک صاحب علم دیگری این اتفاق می‌افتاد به همین اندازه خوشحال میشدی؟ اگر همان اندازه خوشحال میشدی معلوم میشود که خوشحالی تو برای خودت نیست، اما اگر که نه، بعضا ناراحت هم میشوی که چرا مثلا فلانی دکان و دستگاهش شلوغ‌تر از ماست، این معلوم میشود که «من» اینجاست، خدایی در کار نیست، امام حسین(ع) این دکان دو نبش را داده برای اینکه تو، من، ما خودمان را ببینیم، این بسیار خطرناک است چون نه تنها ما را بالا نمیبرد و گام‌های ما را به خداوند نزدیک نمیکند، بلکه به مراتب ممکن است باعث بدبختی ما بشود، اینجاست که امام یک تعبیری در یکی از نامه‌هایشان دارند که میگویند: علم اینطور که میگویند العلم هو الحجاب الأکبر؛ علم نه به معنی علم عادی است، همین علم توحید است، همین عرفان، حجاب است چون بعضا همین مبحث برای شما غرور می­آورد فکر میکنید خبری است.

اینکه ابراهیم (ع) میگوید، “وأجعل‌لی “من حیث “لي” نیست، تعبیر آقای طباطبایی در المیزان را گفتم، یک توجیه دیگری هم مرحوم علامه دارد در جلد 2 صفحه 181 که میفرمایند خیلی وقت‌ها این لسان صدق بعد، در حقیقت یک صدقه جاریه است، از باب اینکه وقتی اسم او باشد، ذکر خیرش باشد بالاخره بعدها ثوابی از این مطلب به او میرسد، ایشان تعبیر لطیفی دارد میفرماید: همانطور که بعضا انسان وامدار مظالم آباءش است خیلی وقت‌ها بعد از مرگ صدقات جاریه و نعمت‌های جاریه اسلاف خودش را شامل میشود، اینکه آل ابراهیم باقی می مانند ، بالاخره به نوعی بلا تشبیه به صورت شرکت های هرمی ثوابش به آن رأس هرم هم میرسد. این در حقیقت وقتی ذکر و لسان صدق ابراهیم باشد نام ابراهیم(ع) باشد، مجموع این دو جوابی که ایشان گفتند؛ یک هم باعث در حقیقت رفعت نام دین است هم باعث این است که برای ابراهیم(ع)  ثواب ذکر میشود و به نوعی وقتی فردی نماد میشود این نماد را خود او هم باید حفظ کند.

اما مسئله دیگر این است که انسان واقعا ببیند آیا من حیث هو هو است یا من حیث هو ایّاها ..(18:45)

1/2: علم عبارت است از : «علم به مجموعه موضوع و مبادی و مسائل»

در این نظریه، علاوه بر حفظ قید علم در تعریف علم، مبادی در کنار مسائل، به عنوان متعلق یک علم قرار گرفته است. شواهدی از نظریات علماء می توان به آن اضافه کرد:

ـ حاشیة ملاعبدالله

متن تهذیب المنطق :

«اجزاء العلوم ثلاثة : «الموضوعات» و هی التی یبحث فی العلم عن اعراضها الذاتیة و «المبادی» و هی حدود الموضوعات و «المسائل» و هی قضایا تطلب فی العلم»

حاشیه ملّا عبدالله :

«قوله اجزاء العلوم: کل علم من العلوم المدونة لابد فیه من امور ثلاثة : احدها : ما یبحث فیه عن خصایصه و الآثار المطلوبة منه، ای یرجع جمیع ابحاث العلم الیه و هو الموضوع و تلک الآثار هی الاعراض الذاتیة.

الثانی : القضایاء التی یقع فیها هذا البحث و هی المسائل و هی تکون نظریة فی الاغلب و قد یکون بدیهیة محتاجة الی بینة کما صرحوا به و قوله : تطلب فی العلم، یعمّ القبیلتین و اما ما وجد فی بعض النسخ من التخصیص بقوله: بالبرهان فمن زیادة الناسخ علی انه یمکن توجیهه بانه بناء علی الغالب او بان المراد بالبرهان ما یشمل التنبیه فتنبّه.

الثالث : ما یبنی علیه المسائل مما یفید تصورات اطرافها او التصدیقات بالقضایاء المأخوذه فی دلائلها فالاولی هی المبادی التصوریة و الثانیة هی المبادی التصدیقیة.»

ـ بصائر نصیریة :

«الفصل الثانى فى اجزاء العلوم البرهانية و هى ثلاثة الموضوعات و المسائل و المبادى‏»[4]


[1]– شعراء/ آیه 84

[2] -اسراء/آیه 80

[3] – اشراح/ آیه 3

[4] عمر بن سهلان الساوی ؛  البصائر النصيرية فى علم المنطق : ص: 396

پخش صوت جلسه

مطلب در قالب‌های دیگر

به بالا بروید