شماره جلسه: 66
نکته 1:
چنانکه گفتیم «معرفه بودن» یعنی «شناخته شدگی مصداق» و «نکره بودن» یعنی «ناشناختگی مصداق» و لذا تعریف و تنکیر عبارتند از «تعیین فردی یک مفهوم» و «لا تعیّن فردی یک مفهوم».
حال: میتوانیم بگوییم وقتی واضح لفظ را برای معنایی قرار میدهد (مقام وضع کردن) باید لاجرم، مفهوم را معین کرده باشد و این همان است که به آن تعیّن جنسی میگوییم.
حال: اگر گوینده خواست آن لفظ را در همان معنای کلی استعمال کند و جنس آن را اراده کند، میتواند آن را همراه با «ال جنس» استعمال کند و میتواند بدون «ال جنس» آن را استعمال کند. و لذا در مثال «الماءُ ماءٌ» (حمل اولی)، هر دو لفظ در معنای جنس استعمال شده است و همچنین در مثال «زیدٌ رجلٌ»، رجل در معنای جنس استعمال شده است.
اما اگر گوینده خواست آن لفظ را بر مصادیق انطباق دهد (حمل شایع) در این صورت، اگر انطباق و حمل بر مصداق شناخته شده است (مثل اینکه میگوییم الرجل که منطبق بر زید است و عقد الوضع در آن انطباق «رجل» بر «زید» است)، واضع لفظ عرب، لفظ «ال» (عهد) را برای این صورت وضع کرده است. پس وقتی میگوییم «جائنی الرجل»، الرجل یک معنای ترکیبی دارد که عبارت است از «فرد شناخته شده از مفهوم معین مرد».
و اگر گوینده خواست آن لفظ را بر مصداق ناشناخته حمل کند، واضع تنوین را برای آن وضع کرده است.
پس: در «زیدٌ رجلٌ»، چون رجل در معنای جنس استعمال شده است، صرفاً حاکی از جنس است ولی در «جائنی رجلٌ» و «جائنی الرجل» چون «الرجل» منطبق بر مصداق شده است (در عقد الوضع)، لاجرم به معنای «فرد شناخته شده از رجل» و «فرد ناشناخته از رجل» است.
نکته ۲:
در ذیل بحث از ادات عموم، گفتیم که «ال» که بر سر مفرد مینشیند، به معنای استغراق نیست و لذا «مفرد محلی به ال»، صرفاً مطلق است و نمیتواند به معنای عموم باشد و لذا «ال استغراق» در صورتی که بر «جنس» (مفرد) وارد شده باشد، را دارای فرض نمیدانیم.
نکته ۳:
- اما «جمع محلی به ال» در بحث از عموم گفتهایم که دلالت «جمع محلی به ال» ناشی از وضع این هیأت برای افاده عموم است.[1] و لذا «ال» در «جمع محلی به ال» نه عهد است و نه جنس.
- این نکته مورد پذیرش مرحوم آخوند هم هست. ولی در مقابل گروهی علت اینکه «جمع محلی به ال» افاده عموم میکند را چنین تقریر کردهاند: «جمع (علما) هم بر 3 نفر صدق میکند و هم بر 4 نفر و هم … و «ال»، اشاره به بالاترین مرتبه جمع است که شامل همه افراد میشود.»
«پس «ال» در «العلما» هم «ال» تعریف است که بالاترین مرتبه جمع را معین میکند.»
- مرحوم آخوند بر این مطلب اشکال میکند که در «علما» 2 مرتبه معین است و بقیه مراتب نامعین است و آن 2 مرتبه که معین است، اقل مراتب (3 نفر) و اکثر مراتب همه است:
«وأما دلالة الجمع المعرف باللام على العموم مع عدم دلالة المدخول عليه ، فلا دلالة فيها على إنّها تكون لأجل دلالة اللام على التعين، حيث لا تعيّن إلّا للمرتبة المستغرقة لجميع الأفرا ، وذلك لتعين المرتبة الأخرى ، وهي أقل مراتب الجمع ، كما لا يخفى.»[2]
- بر مرحوم آخوند اشکال شده است که «اقل مراتب» معین نیست چرا که معلوم نیست «زید + عمرو + بکر» مراد است یا «زید + خالد + هند» و یا … در حالیکه «جمیع الافراد»، معین است و فروض مختلف ندارد.[3]
×چهار) نکره
- چهارمین لفظی که به عنوان «لفظ مطلق» معرفی شده است، نکره است.
- قبل از طرح سخن مرحوم آخوند لازم است چند اصطلاح را تعریف کنیم:
یک) فرد مردّد:
در کلمات مرحوم آخوند اصطلاح «فرد مردّد»، به مفهوم «هذا او غیره» تعریف شده است.
اما مطابق تعریف فلاسفه (شهید مطهری)، فرد مردّد یک فرد معین است که برای ما ناشناخته است.
طبق اصطلاح آخوند، فرد مردّد، مصداق در عالم خارج ندارد، چرا که هیچ چیز در عالم خارج مصداق «یا این یا آن» نیست ولی مطابق تعریف فلاسفه، هر فردی که در عالم موجود است و لذا فی الواقع معین است ولی برای ما ناشناخته است، فرد مردد است.
دو) فرد منتشر:
فرد منتشر یک مفهوم کلی است که عبارت است از – مثلاً- از «یکی از انسانها». این مفهوم بر هر فردی از افراد انسان صدق میکند ولی با مفهوم کلی «انسان» متفاوت است.
- مرحوم آخوند مینویسد:
«ومنها : النكرة مثل ( رجل ) في ( وجاء رجل من أقصى المدينة ) أو في ( جئني برجل ) ولا إشكال أن المفهوم منها في الأوّل ، ولو بنحو تعدَّد الدالّ والمدلول ، هو الفرد المعينّ في الواقع المجهول عند المخاطب المحتمل الانطباق على غير واحد من أفراد الرجل.
كما إنّه في الثّاني ، هي الطبيعة المأخوذة مع قيد الوحدة ، فيكون حصة من الرجل ، ويكون كلياً ينطبق على كثيرين ، لا فرداً مرددا بين الأفراد.
وبالجملة : النكرة ـ أيّ [ ما ] بالحمل الشائع يكون نكرة عندهم ـ امّا هو فرد معيّن في الواقع غير معيّن للمخاطب ، أو حصة كلية ، لا الفرد المردّد بين الأفراد ، وذلك لبداهة كون لفظ ( رجل ) في ( جئني برجل ) نكرة ، مع إنّه يصدق على كلّ من جيء به من الأفراد ولا يكاد يكون واحد منها هذا أو غيره ، كما هو قضية الفرد المردّد ، لو كان هو المراد منها ، ضرورة أن كلّ واحد هو هو ، لا هو أو غيره ، فلابد أن تكون النكرة الواقعة في متعلق الأمر ، هو الطبيعي المقيد بمثل مفهوم الوحدة ، فيكون كلياً قابلاً للانطباق ، فتأمل جيداً.»[4]
توضیح:
- در «جاء رجل»، چون بالاخره آنکه آمده است یک نفر بوده است، پس مراد فردی است که فی الواقع معین است ولی نزد مخاطب نامعلوم است.
- و این به نحو تعدد دال و مدلول است چرا که «رجل» به «جنس مردّد» اشاره دارد ولی اینکه مصداق آن ناشناخته است، از تنوین فهمیده میشود.
- ولی در مثال دوم: «جئنی برجل»؛ «رجل» اشاره به جنس مرد دارد و تنوین اشاره به «یکی از مردان» دارد.
- [ما میگوییم: مطابق اصطلاح فلاسفه، مثال اول فرد مردّد است و مثال دوم فرد منتشر. ولی در ادامه مرحوم آخوند، مطابق با اصطلاح اول از فرد مردّد، به صراحت میفرماید که نکره در مثال اول و مثال دوم فرد مردّد نیست و البته اشارهای هم به فرد منتشر نمیکند.]
- پس نکره (یعنی آنچه به حمل شایع نکره است و مصداق نکره به حساب میآید) فرد مردّد نیست چرا که تمام نکرهها (هم در مثال اول و هم در مثال دوم) بر افراد صدق میکنند در حالیکه «هذا او غیره» بر هیچ فردی صدق نمیکند.
[1] . ن ک: درسنامه اصول، سال چهارم، ص28
[2] . کفایة الاصول، ص245
[3] . ن ک: حقائق الاصول، ج1، ص552
[4] . کفایة الاصول، ص246
پخش صوت جلسه