صفحه نخست | دیدگاه ها و تالیفات | دست نوشته ها | در رثای آیت الله سلطانی طباطبایی


تیر ماه هر سال یاد آور رحلت مرحوم آیت الله العظمی سلطانی طباطبائی، پدر همسر مرحوم حجت الاسلام و المسلمین آقای حاج احمد خمینی(ره) و پدر بزرگ مادری سید حسن خمینی است. متنی که در پی می آید دل نوشته حجت الاسلام و المسلمین سید حسن خمینی است که در سال 1377 و در اولین سالگرد ارتحال آن عالم بزرگ به رشته تحریر در آمده است.

من او را دیده بودم، در جامه ای از نور و در هودجی ازبلور، بی تکلف مثل همیشه و مهربان مثل تمام پدربزرگ های این سرزمین. سخن از مردی که هرگز  کسی را نیازرد، همیشه برای من در هاله ای از ابهام بوده است و سنگین، چرا که نیازردن از سکوت برمی خیزد و از سکوت گفتن، سکوت را می شکند و لذاست که همیشه با خود می گویم بگذار حدیث آن مرد چون خودش همیشه در سکوت بماند، مبادا از سخن او کسی برنجد.

روزهای آغاز پائیز 68 نوجوانی بودم که هنوز دوره متوسطه را تمام نکرده است و به فرموده مردی که از دنیا دوست ترش می دارم، به قم می روم. مقصد معلوم است. کسی را یارای تشکیک نیست منزل پدربزرگی که دوران کودکی را بیشتر از خانه مان در آنجا گذرانده ام. در حوزه اشراق مردی که اگر چه پدربزرگ است، اما برایم پدری می کند. اتاق کوچکی که انتهای حیاط است، از آن من می شود، یک متر و نیم در سه متر، با قناسی ملموس که بسیار نمایان است و من طلبه ای کوچکی هستم که هر شب موقع شام درب اتاقم را می کوبند و درب با صدای مخصوصی بازمی شود و در درگاه، مردی که تکیه بر عصای خویشتن زده است و پیری، کمرش را اندکی خمیده، ایستاده است. پیرمرد، استاد حوزه است. بسیاری از مراجع از وی کسب فیض کرده اند. حدود هفتاد و اندی سال دارد و منزلش محضر دانشمندان است و من این توفیق رامی یابم که در انتهای شب از او "منطق کبری" فرا بگیرم و این نه از جسارت من که از خضوع اوست. یک ساعت بعد از نیمه شب پیرمرد که آثار خواب را در چشمانش نمی یابی، سخن می گوید: «منطق طریقه صحیح گفتن است» و من بر حاشیه جامع المقدماتی که از کتاب خانه پدر برداشته ام، می نویسم: «منطق طریقه صحیح بودن است». صدا هر از چند گاهی تغییر می کند. سرفه ای راه را باز می کند و صدای پیرمرد صاف شود، اما بیان، همواره بی تکلف است، همان است که همگان می گویند. ساده و روان، بی پیرایه و آرام، چندان که گاه باید گوش را تیز کرد تا کلمه ای را شنید و من بخاطر می آورم روزهای کودکی را.

دیگران تعریف می کنند که استاد در اطاق های قدیمی منزل که با دری چهار لنگه به هم وصل شده اند و در کناره آنها دالانی تا درب خانه پیش رفته است، مشغول تدریس است، کفایه می گوید، شاید حدیث جبر و اختیار یا طلب و اراده. اتاق ها و دالان مملو از کسانی است که امروز بسیاری تن به خاک سپرده اند و بسیاری مسندگزین شده اند.

طفلی سه یا چهار ساله از اتاق کناری به در می کوبد. به اشاره پیرمرد درب اتاق باز می شود و طفل با چشم های پف کرده از میان عمامه به سرها عبور می کند و بر زانوان استاد می نشیند. شاگردان به خاطر دارند که وقتی طفل کوچک تر بود و صدای گریه اش از اتاق کناری بلند می شد، پیرمرد خود به سوی او می رفت و در حالی که شیرخوار را در کنار گرفته و قند آبی را به او می خوراند درس را ادامه می داد و راستی روح فقه، این لطافت مهربانانه است. جبر و اختیار بازیچه من و تو است، آنچه می ماند محبت است و درس و بحث بهانه ای است که آفتاب انسانیت غروب نکند و طفل اگر در نگاه پیرمرد همین نکته را خوانده باشد، از دستار نیم بند او، بر خویشتن لباس می دوزد.

روزی از روز های تابستان 74، طفل دیروز به دست پیرمرد عمامه می گذارد و استاد، عبای خاشیه ای را که تنها دستاورد دو دوره حضور در مجلس خبرگان است به جوان می بخشد. جمع، تبریک می گویند و پیرمرد می خندد. او که فرزندی به لباس خویشتن ندارد، از این حادثه خشنود است، شاید پیشتر منتظر چنین حادثه ای بوده است.

و من بسیار کسان را دیده ام که تدریس می کنند، بسیار کسان را دیده ام که دستار می بندند، بسیار دیده ام که دستی را می بوسند اما کمتر کسی را چنین بی پیرایه دیده ام. هرگز با کسی 8 سال همنشین بوده ای که از تو لیوان آبی نخواسته باشد؟! هرگز شنیده ای که کسی در طول یک عمر از آنچه دارد زیاد تر نخواهد؟ هرگز با کسی (و نه با پدر بزرگ یا پیر مرد عارفی) هم نشین شده ای که از تو حتی نخواهد که لحظه ای و تنها لحظه ای حاجتش را برآورده سازی؟!

شبی که از پشت پنجره های اتاق دانه های درشت برف را می شد به راحتی دید، در حضورش نشسته ام و داستان می گوید، چونان همیشه آرام و این بار در اجابت به پرسش من که آیا نوشته ای از دوران تحصیل دارید؟ پیرمرد می گوید شبی بارانی هر آنچه را از خرمن فقه بر کاغذ اندوخته، به یکباره در آب می شوید، نگاه پرسشگر من به او خیره می شود. پیرمرد می گوید، ولی من علت این حادثه را نه از سخنان او که از نگاهش می خوانم. چنانکه علت گوشه گیری اش را می دانم و علت برکنار رفتنش را می شناسم.

و می دانیم پیرمرد از امام بسیار می گوید و بسیار دوستش دارد و عارف کامل نیز پیرمرد را دوست دارد. آن روز که از عارف مهربان می پرسند: در آقای سلطانی چه دیده اید که چنین احترامش می کنید؟ می شنوند که شما ایشان را نمی شناسید، من هنوز به آقای سلطانی غبطه می خورم.

نیمه صفر سال 1418 هجری قمری نیز فرا می رسد. ساعت چهار و نیم بعد ظهر است و من با پسر بزرگ پیرمرد و همسر مکرمه اش در حضورش نشسته ایم. به شوخی، که عادت همیشه من و اوست، به عربی صحبت می کنم نمی خندد، باز می گویم، نمی خندد، روی تخت نشسته و من در کنارش سر به زیر دارم. بیمار است اما نه چندان سخت که دل چرکین باشم. با پسر او صحبت می کنم. پیرمرد می گوید: "سیدی" و من به چشم او می نگرم. نگاه به دور دست دارد. آنسان که گویی به دشتی فراخ می نگرد و چشم بر هم می نهد. هر چه می  کنم و هر چند می کنند، نتیجه نمی بخشد و جان به جان آفرین تسلیم می کند.


قبلیبعدی